تبليغاتX
امید تو

سلام به شما دوستان خوب و همیشه وفادار. مدتی

 هست که دستم به نوشتن نمیره.

یعنی بهتر بگم که حوصله نوشتن ندارم. تا وقتی

   که دوباره به خودم بیام و یک مقدار

حوصله دار بشم . همه شمارو به خدا می سپارم.

دوست شما .   (  امید تو )

 

+ نوشته شده توسط امید در 2007/10/5 و ساعت 2:31 |

کوچک که بوديم چه دل هاي بزرگي داشتيم اکنون که بزرگيم چه دلتنگيم کاش همان کودکي بوديم که حرفهايش را از نگاهش مي توان خواند اما اکنون اگر فرياد هم بزنيم کسي نمي فهمد و دل خوش کرده ايم که سکوت کرده ايم سکوت پر بهتر از فرياد تو خاليست دنيا را ببين... بچه بوديم از اسمان باران مي آمد بزرگ شده ايم از چشمهايمان مي آيد!! بچه بوديم دل درد ها را به هزار ناله مي گفتيم همه مي فهميدند بزرگ شده ايم درد دل را به صد زبان به كسي مي گوييم ...هيچ كس نمي فهمد٫

+ نوشته شده توسط امید در 2007/7/8 و ساعت 23:15 |
پرسيد به خاطر كي زنده هستي؟ با اينكه دلم مي خواست با تمام وجودم داد بزنم "بخاطر تو" بهش گفتم به خاطر هيچ كس. پرسيد پس به خاطر چه زنده هستي؟ با اينكه دلم فرياد ميزد "به خاطر تو" با يك بغض غمگين گفتم به خاطر هيچ چيز. ازش پرسيدم تو به خاطر چي زنده هستي؟ در حاليكه اشك تو چشمانش جمع شده بود گفت به خاطر كسي كه به خاطر هيچ زنده است

                           **************

شيشه اي مي شكند... يك نفر مي پرسد...چرا شيشه شكست؟ مادر مي گويد...شايد اين رفع بلاست. يك نفر زمزمه كرد...باد سرد وحشي مثل يك كودك شيطان آمد. شيشه ي پنجره را زود شكست. كاش امشب كه دلم مثل آن شيشه ي مغرور شكست، عابري خنده كنان مي آمد... تكه اي از آن را برمي داشت مرهمي بر دل تنگم مي شد... اما امشب ديدم... هيچ كس هيچ نگفت غصه ام را نشنيد... از خودم مي پرسم آيا ارزش قلب من از شيشه ي پنجره هم كمتر است؟دل من سخت شكست اما، هيچ كس هيچ نگفت و نپرسيد چراپ

 

                        ******************

 

هر وقت احساس کردی دلت برای کسی تنگ شده قلبت برای کسی می تپه هر وقت دیدی چشمات بدون اینکه از تو اجازه بگیره اشگاش رو گونه هات رها میشه هر وقت شبا از خواب پریدی و اون جلوی چشمات بود.دیگه بدون داری عاشق میشی هرگاه در وادی پر هیاهوی زندگی از قلوب بی عاطفه انسان ها خسته شدی تنها قلب من را به یاد اور که فقط به خاطر تو می تپید.....!

 

                                **************

 

+ نوشته شده توسط امید در 2007/7/2 و ساعت 13:9 |

امیدوارم امشب که می خوابی قشنگترین و بهترین آدم دنیا رو تو خواب

 ببینی.ولی سعی کن بهش عادت نکنی.آخه من هر شب نمی تونم بیام تو

 خوابت

 

 

زندگي گفت که آخر چه بود حاصل من؟ عشق فرمود تا چه گويد دل من,عقل ناليد کجا حل شود

 

مشکل من , مرگ خنديد در خانه ي ويرانه ي من

 

 

 

مي دوني بازي روزگار چيه؟؟ اين که تو چشم بذاري من قايم شم . بعد تو يکي ديگه رو پيدا کني

 

+ نوشته شده توسط امید در 2007/6/28 و ساعت 18:21 |

چقدر سخته تو چشای کسی که تمام عشقت رو ازت دزدید و به جاش ی زخم همیشگی رو قلبت هدیه داد زل بزنی و به جای اینکه لبریز کینه و نفرت شی حس کنی که هنوزم دوسش داری چقدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به دیواری تکیه بدی که ی بار زیر آواره غرورش همه ی وجودت له شده چقدر سخته تو خیالت ساعتها باهاش حرف بزنی اما وقتی دیدیش هیچ چیز جز سلام نتونی بگی چقدر سخته وقتی بشتت بهشه دونه های اشک گونه هات رو خیس کنه اما مجبور باشی بخندی تا نفهمه که هنوزم دوستش داری چقدر سخته گل آر

**********

 

ديدي تا حالا اگر کسي رو دوست داشته باشي دلت نمياد اذيتش کني؟ دلت نمياد شيشه دلش رو با سنگ زخم زبون بشکني؟ دلت نمياد ازش پيش خدا شکايت کني حتي اگر بره و همه چيزو با خودش ببره... حتي اگر از اون فقط هاي هاي گريه ي شبانت بمونه و عطر اخرين نگاهش... حتي اگر بعد از رفتنش پيچک دلت به شاخه نازک تنهايي تکيه کنه ديدي؟هر گوشه و کنار شهر هر وقت کسي از کنارت رد ميشه که بوي عطرش رو ميده چه حالي ميشي؟

 

********

مي دونستي اشک گاهي از لبخند با ارزش تره؟ چون لبخند رو به هر کسي مي توني هديه کني اما اشک رو فقط براي کسي مي ريزي که نمي خواي از دستش بدي

 

*******

 

 

 اگر كلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست اگر كلمه دوستت دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست اگر كلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست اگر كلمه دوستت دارم كليد زندان من و توست پس با تمام وجود فرياد ميزنم

 

**********

 

زير بارون تو منو ببوس مي خوام عاشق بارون باشم توي سرما بغلم کن مي خوام عاشق سرماي زمستون باشم توي گرما, جنگ آفتاب بگو که دوستم داري من مي خوام عاشق گرماي تابستون باشم هر کجا دلم بگيره من مي خوام ياد تو باشم

 

*********

حوا وقتي زن آدم شد5 تا شانس نسبت به بقيه زنهاي الان داشت 1.مادر شوهر نداشت 2.خواهر شوهر نداشت 3.هوونداشت 4.جاري نداشت 5.شوهرش آدم بود

******

كجائي؟ همدم شبهام! هرشب باهام تو رختخوابي و به پاهام چسبيدي، هروقت ميرم بيرون، دلم برات تنگ ميشه، با تو خيلي راحتم؛ كجائي پيژامه من؟

*****

شب بود. چشمش برق ميزد. پاهاشو باز کردم. سينه هاش رو ماليدم. خيلی از اين کار لذت ميبردم . چون براي اولين بار بود که گاو ميدوشيدم !!

*******

 

+ نوشته شده توسط امید در 2007/6/21 و ساعت 3:23 |

بابا بیخیال دیگه نامردی هم  حدی داره


ما که رفتیم بعد ما میدونی کی دوست

 داره


روتو کم کن آخه تحفه هم که نیستی بخدا


تمومش کن افه هاتو بس کن این همه ادا


مگه ما چی کم گذاشتیم از

 

 مرام و معرفت.؟؟؟

 

که تو اینجور با ما بد تا کردی ای بی

 

 معرفت.

 

( ای بی معرفت )

گفته بودم نفسی برام میرم تا آخرش


نفسی که حرمتم رو بگیره

 

 می برمش.

 

راستشو بخوای دیگه خسته شدم رک

 

 بگمت


به دلم نشسته بودی خشکیدی بریدمت.

 

دیگه اون دنیای پر رنگ و چلچراغت

 

 نمیخوام


واسه رو کم کنیتم که شده سراغت نمیام.

 

قاطی کردم بد رقم میخوام که قیدت بزنم


میخوام این دندون عاریه رو از ته بکنم

 

بخدا عشقی که ذلت بیاره کشکه عزیز


جون هر چی مرده انقد دیگه آبرو نریز


 

عشقی که ما پیشیم بی شیله پیله

 

صادقه


همه مردم می دونن که امید اند عاشقه.

 

 


 

+ نوشته شده توسط امید در 2007/5/31 و ساعت 21:10 |

من هنوز چشمام براهه تا تو برگردی دوباره
فکر نمی‌کردی بتونم این همه منتظر بمونم
من همون هستم که بودم
شب و روز بیادت بودم
واسه تو باورش سخته می‌دونم
تو از اول می‌دونستی که این کار کار تو نیست
نمی‌تونی یه جا آروم بمونی
همه جوونیت جلو روته، آدمای جالب سر راهتن
چرا باید یه قصه‌ی تکراری بخونی
افسوس و صد افسوس
افسوس و صد افسوس رفتی نموندی
اگه برگردی
زندگیم شده حسرت و آه

میگی راست بود هر چی گفتی هیچوقت دروغ نمی‌گفتی
غیر چند بار اونم از روی اجبار
میگی دروغات از سر ترس بود حقیقت گفتنش سخت بود
هر کی نقطه‌ضعفی داره کجاست گل بی خار
گفتی من تقدیر و سرنوشتتم اولین و آخرین عشقتم
باورت کردم کور بودم و ساده
تقلب کردی تو سرنوشتت اینم از آخر عشقت
حرفای داغت عزیزم ضمانت اجرایی نداره
افسوس و صد افسوس
افسوس و صد افسوس رفتی نموندی
اگه برگردی
زندگیم شده حسرت و آه

هنوز کورم هنوز ساده هنوز چشمام براهه
واسه تو چه فرقی داره من منتظرت بمونم یا نه
یه چیزایی تو دلمه که گفتنی نیست
می‌دونم راهی که رفتی برگشتنی نیست
این جاده جای دور زدن نداره بایست بری تا ته
میگن خوشه آخر قصه تموم میشه غم و غصه
اما اونایی که اینو گفتن تجربه‌ای مثل من نداشتن
آدم که با توست مثل اسیره وقتی نیستی میخواد بمیره
خوش بحال اونایی که افتخار آشنایی‌تورو نداشتن
افسوس و صد افسوس
افسوس و صد افسوس رفتی و نموندی
اگه برگردی
زندگیم شده حسرت و آه

+ نوشته شده توسط امید در 2007/5/26 و ساعت 1:39 |

زندگی یه کوره راه بی نشونه
هیچ کس دست سرنوشت و نمیخونه
واموده ی شهر و دیارم
اسیر دست روزگارم
تنهای تنها تنهای تنها
دل کنده از شهر امیدم
از دل کلامی نشنیدم
جز یا غمها
دنیای ما چرا به ما وفا نداره
بی اعتباره
چرا خزون همیشه آفت بهاره
این روزگاره
یه روز تو این زندون غم
دلای ما زندونیه
شادیه فردا مرگ غم
تقدیر آسمونیه

یه روز تو این زندون غم
دلای ما زندونیه
شادیه فردا مرگ غم
تقدیر آسمونیه
یه روز تو این زندون غم
دلای ما زندونیه
شادیه فردا مرگ غم
تقدیر آسمونیه

+ نوشته شده توسط امید در 2007/5/26 و ساعت 1:24 |

تو گرفتار خودتي. اگر واقعا مي خواهي خودت نجات بدهي يک راه بيشتر نداري

انهم اينکه بايد عاشق شوي عاشق کسي يا چيزي غير از خودت

 تو بدان که عاشق جذب معشوق ميشود  کسي که عاشق خودشه جذب حودش است جذب خودش هم ميشود

يعني خودش را در خودش زنداني ميکند

تو اگر بتواني عاشق هر کس يا هر چيزي غير از خودت بشوي براي رسيدن به ان سعي ميکني که از خودت بيرون بروي

براي اينکه عاشق بشوي بايد بتواني که از خودت عبور کني و از خودت نمي تواني عبور کني مگر اينکه عاشق شوي

 

+ نوشته شده توسط امید در 2007/5/26 و ساعت 1:13 |

دلم از خیلی روزا با کسی نیست
تو دلم فریاد و فریادرسی نیست
شدم اون هرزه گیاهی که گلاش
پرپر دستای خار و خسی نیست
دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریادرسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست


بارون از ابرا سبک تر می پره
هر کسی سر به سوی خودش داره
مثل لاک پشت تو خودم قایم شدم
دیگه هیچ کس دلمو نمی بره
دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریادرسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست


ماهی از پاشوره بیرون افتاده
شاپرکها پراشون زخمی شده
نکنه تو گله بره هامون
گذر گرگ بیابون افتاده
دیگه دل با کسی نیست
دیگه فریادرسی نیست
آسمون ابری شده
دیگه خار و خسی نیست

+ نوشته شده توسط امید در 2007/5/19 و ساعت 23:25 |
عشق تو واسه من چی بوده؟


آخه عشق تو واسه من چی بوده؟ که بعدش دوست داشتنت

 

واسه من چی باشه؟

تو که فقط یه بند ما رو هی تیغیدی که اونم به

قول خودت فقط نماشه

بگو رو پیشونی ما آخه چی نوشته که هر کی به پست ما خورد زود

جازد...؟؟؟؟؟

در خونه قلب این، لطفا پارک نفرمایین

تو که سرت می رفت قولت نمی رفت...؟؟؟ هیچ وقت،

 

چه

طور با ما باشی میشی بیچاره و بدبخت

وقتی دو زار و ده شاهی جیبمون بود شما شاهی می گشتی و خیالت

تخت

حالا درصد علاقتون هفتاد سی، برید بالا به یکی دیگه بشید قسطی

همون در خونه قلب این بهتر که شما پارک نفرمایین

اگه مفت بری عادت شده واست، حالا می اندازم از

سرت این عادت

تا که پوست کلفت بشه اون دل بی رحم تر از خودت راحت نمی مونی یک

ساعت

بزار ببینیم مزه نارفیقی زیر دندونهای شما چه مزه ایه؟

حالا در قلبتون امروز، واسه همیشه پارک ممنوع

ببین واسه به دست آوردنت جون کندم.

آخه ترسیدم یه وقت از دستم نری

 

آخه می شناختمت اگه به پات نسوزم از دستم ممکنه بپری

حالا عین خودت تا کنم خوبه بیا بیا با خیال راحت بگم

سریع

 

در خونه قلب من اگه پارک بکنی پنچری

 

 


+ نوشته شده توسط امید در 2007/5/19 و ساعت 15:57 |

روزاي سختي رو با تو گذروندم
بسه هرچي توي زندون تو موندم
تو منو بازي دادي دستتو خوندم
نمي‌توني ، نمي‌ذارم ، نمي‌توني ، نمي‌ذارم
نمي‌توني ، نمي‌توني بگي من چي كار كنم
نمي‌ذارم ، كه بموني بگي من چي كار كنم
نمي‌توني ، نمي‌ذارم ، نمي‌توني ، نمي‌ذارم

تو كي هستي كه به من زور مي‌گي
به چه حقي تو به من حرفاي ناجور مي‌گي
هيچي نيستي ، اصلاً از اولش هم چيزي نبودي
واسه اين حرفا كوچيكي ، واسه اينجور كارا زودي
نمي‌توني ، نمي‌ذارم ، نمي‌توني ، نمي‌ذارم

نمي‌توني ، نمي‌ذارم

نمي‌ترسم ديگه از تو ، نمي‌ترسم
نمي‌ترسم ، ديگه از ترس نمي‌ميرم
ديگه آتيش نمي‌گيرم ، نمي‌توني ، نمي‌ذارم
ديگه از ترس نمي‌ميرم ، ديگه آتيش نمي‌گيرم
نمي‌توني ، نمي‌ذارم ، نمي‌توني ، نمي‌ذارم ( نمي‌ذارم )

+ نوشته شده توسط امید در 2007/5/19 و ساعت 15:33 |

شب مهمونی ابرا
شب خالی از ستاره
شب انتظار بارون
که بباره یا نباره

رونده ار تموم دنیا
مرد کوچه گَردِ پاییز
آخرین رهگذر شب
با ترانه ای غم انگیز

حالا من مونده یه سایم
که اون هم عمری نداره
وقتی آخرین چراغِ
کوچه پلک رو هم میذاره

حالا من مونده یه سایم
که اون هم عمری نداره
وقتی آخرین چراغِ
کوچه پلک رو هم میذاره

میریزه غم صداش رو
تو سکوت سرد کوچه
همه سرودش اینه
بازی زندگی پوچه

نه یک روز، حتی یک ساعت
سری بودیم توی سرها
کسی بودیم تو جماعت

خیلیها نشون میدادن
منو با حرف و اشاره
به همم میگفتن این رو
عاشق هزار ستاره

+ نوشته شده توسط امید در 2007/5/19 و ساعت 15:24 |
بزرگی پسرش را فرستاد تا راز خوشبختی را ازفرزانه ترین انسان جهان بیاموزد .
پسرک چهل شبانه روز در بيابان راه رفت ،تا سرانجام به قلعه زيبايی بر فراز کوهی رسيد.
مرد فرزانه که پسرک می جست ، آن جا می زيست .
اما قهرمان ما به جای ملاقات با مردی مقدس ، وارد تالاری شد وجنب و جوش عظيمی را ديد ؛ تاجران می آمدند و می رفتند ، مردم در گوشه وکنار صحبت می کردند ، گروه موسيقی کوچکی نغمه های شيرين می نواخت ، و ميزی مملو از غذاهای لذيذ بومی آن جا بود.
مرد فرزانه با همه صحبت می کرد ، و پسرک مجبور شد دو ساعت منتظر بماند تا مرد فرزانه به او توجه کند . مرد فرزانه با دقت به دليل ملاقات پسرک گوش داد ، اما به او گفت در آن لحظه فرصت ندارد تا راز خوشبختی را برايش توضيح دهد.به او پیشنهاد کرد نگاهی به گوشه و کنار قصر بياندازد و دو ساعت بعد برگردد. بعد يك قاشق چايخوری به پسرک داد و دو قطره روغن در آن ريخت وگفت: " علاوه بر آن می خواهم از تو خواهشی بکنم ، همچنان که می گردی اين قاشق را هم در دست بگير و نگذار روغن درون آن بريزد".
پسرک شروع کرد به پايين وبالا رفتن از پله های قصر ، و در تمام آن مدت چشمش را به آن قاشق دوخته بود .پس از دو ساعت به حضور مرد فرزانه بازگشت .
مرد فرزانه پرسيد :فرشهای ايرانی تالار غذا خوريم را ديدی ؟ باغی را ديدی که ايجادش ، ده سال وقت استادان باغبانی را گرفت ؟متوجه پوست نوشته های زيبای کتابخانه ام شدی ؟
پسرک شرمزده اعتراف کردکه هيچ نديده است . تنها دغدغه او اين بود که روغنی را که مرد فرزانه به او سپرده بود ، نريزد
مرد فرزانه گفت : " پس برگرد و با شگفتی های دنيای من آشنا شو . اگر خانه کسی را نبينی ،نمی توانی به او اعتماد کنی".
پسرک قوت قلب گرفت، قاشق را برداشت و بار ديگر به اکتشاف قصر پرداخت. ابن بار تمام آثار هنری روی ديوارها و آويخته به سقف را تماشا کرد.
باغها را ديد و کوههای گرداگردش را، و لطافت گلها را ، و نيز سليقه ای را که در نهادن هر اثر هنری در جای خود بکار رفته بود . هنگامیکه نزد مرد فرزانه بازگشت ، هر چه را که که ديده بود ،با تمام جزييات تعريف کرد.
مرد فرزانه پرسيد: اما آن دو قطره روغن که به تو سپرده بودم کجاست ؟"
پسرک به قاشق داخل دستش نگريست و دريافت که روغن ريخته است.
فرزانه ترين فرزانگان گفت :"پس اين است يگانه پندی که می توانم به تو بدهم
:


« راز خوشبختی اين است که همه شگفتی های جهان را بنگری، و هرگز آن دو قطره روغن درون قاشق را از ياد نبری. »

+ نوشته شده توسط امید در 2007/5/19 و ساعت 14:30 |

بتهوون : بهترین لحظات زندگی من لحظاتی بود که در خواب گذراندم.

 گوته : عشق، افسر زندگی و سعادت جاودانی است.

رومن رولان : دوستی که شما را درک می کند، شما را می سازد.

کریستوفرمورلی : موفقیت تنها یک چیز است این که : زندگی را به دلخواه خود بگذرانید.

 

 

*******************************************************

 

گر دل در کف گیری محکومی  به .... ساده گی!!!!

اگر دل را نهان کنی محکومی به .... بی عشقی !!!!

اگر زنده بمانی محکومی به .... سماجت برای زندگی !!!!

اگر بمیری محکومی به .... بی جرت و حرسان بودن از حقیقت !!!!

خدایا من با زبان مردم چه کار کنم تا با هر حرکت و نا حرکتی از من نیش به من می زنند ؟

حداقل شما که می تونین نظر بدین ...

ممنون از توجه شما

+ نوشته شده توسط امید در 2007/5/19 و ساعت 14:29 |
عشق یعنی
love is the one thing that still stands when all else has fallen
عشق آن چیزی است که بر پا می ماند زمانی که همه چیز افتاده است .
               love is something silent 
 but it can be louder than anything when it talks
عشق ساکت است اما اگر حرف بزند از هر صدایی بلندتر خواهد بود.
love is afraid of losing you
عشق یعنی ترس از دست دادن تو
+ نوشته شده توسط امید در 2007/5/19 و ساعت 14:27 |
عموما اشخاصی که زیاد می دانند " کم حرف می زنند و کسانی که کم می دانند " پرحرفند !


زیبایی بدون عفت و فضیلت " مانند گلهای خوش
رنگ است که عطر و بو نداشته باشد !


رفتار "
آ
یینه ای است که انسان تصویر خویش را در ان جلوه گر می سازد !


اگر نادانها خاموش می نشستند " اختلافات برطرف می شد !


اشخاصی که هرگز وقت ندارند " آنهایی هستند که کمتر کار می کنند !


مشکلات فرصتهایی هستند که به ما داده شده اند تا بتوانیم جوهر وجود خود را آشکار نماییم !
+ نوشته شده توسط امید در 2007/5/19 و ساعت 14:27 |
ساده بگویم
اگر دوچشم روشن عشق به تو نگاه کند دیگر تو از آن خود نیستی ...
زمان میگذرد زمانه هم .
کودک میشوی جوان هستی و جوانی نمیکنی ...
رد میشوی پیر هستی و میمانی
همیشه در پی گمشده ای هستی که با توهست و نیست باز در پی علاقه ای بنهان آن دونگاه همیشه تازه هستی .
باز آن دو چشم روشن عشق را در غبار بی امان زمان جست و جو میکنی ؛ او دیگر تکه ای از توشده ، سایه ای خوش بر دل تو ...
گوشه گوشه این دل خراب سرشار از عطر توست . عزیز
 
 

بزرگان می گویند اگر کسی رو دوست دارید با او اینگونه رفتار کنید ...

ادامه مطلب که پایین تر است رو بزنید تا بخونید مطلب رو

 

+ نوشته شده توسط امید در 2007/5/19 و ساعت 14:26 |

هر که از عشـــــــــــــق سخن گفت دلم را آزرد

هر که از دل سخــــــــــــــــــن گفت تنم را آزرد

هر که از وسوســــــــه ی دل به دلم کاری کرد

هر که از هم سخنی با هوســــــــــــــم یاری کرد

این دلــم بود که از دست همه گریــــــــــان بود

این تنم بود که در پای همــــــــــــــــه ویران بود

هر چه گفتــــم سخن یار و قدح چینــــــــان بود

هر چه دانی سخن اصل صنــــــــــــــم چینان بود

هر که را از سر سبــــــــــزه به دم خاک رسید

با اندیشه ی پاکــــــــــــــــــی به و هوس ها رسید

او که در فکر خودش جــــــور کش مستان بود

او که در یاد همه فـــــــــــــــکر گل و بوستان بود

دیدی که چگونه دلِ خود را به خدا می پنداشت

از سر ذوق و دل و غیرت غهار خدا می انگاشت

از سر شوق نبود اشک کسی بـــــــــــــــارانی

که به والله خدا را بستــــــــــــــــایش نکنی ویرانی

این امیــــــــــــــر از بر خود هیچ سخن دانا نیست

که اگر بود زِ این خانه ی ظلمت دگر راهی نیست

+ نوشته شده توسط امید در 2007/5/19 و ساعت 14:24 |

به خاطر بسپاریم

نه به بهار دل ببندید و نه از زمستان بگریزید چراکه هر دو زود گذرند !


دوستت را چنان دوست بدار که شاید روزی دشمنت شود و دشمنت را چنان دشمن بدار که روزی دوست تو شود !


جزای کسی که به تو بی وفایی می کند تنها دوری گزیدن از اوست !


کسی را که شکیبایی نجات نداد بی تردید بی تابی تباهش سازد !


هر چه قله های ثروت مرتفع تر دره های سقوط عمیق تر می شود !


سکوت سخن بزرگی است که خداوند به گویاترین زبانها بخشیده است !


وقتی خدا هست هیچ دلیلی برای ناامیدی نیست !

+ نوشته شده توسط امید در 2007/5/19 و ساعت 14:23 |

تا حالا فکر کردین اگه نبودین سر عشق چه بلایی می اومد ...

تا حالا فکر کردین تو سرزمینی که شما نباشین عشق وجود نداره ...

تا حالا فکر کردین اگه آدما نباشن این عشقی که حرفشو میزدیم کجا پناه میگرفت ...

خداوند زمانی که شما رو آفرید یادش افتاد که باید تو کوله بارتون عشق بزاره  و بعد شما رو راهی سفر کرد و گفت :

بنده ی من تو را میفرستم جایی که به تو ظلم خواهد شد و در کوله بارت عشق را میگذارم که با آن همیشه از کوه محکم تر جلوه بدهی

 

+ نوشته شده توسط امید در 2007/5/19 و ساعت 14:22 |

تنهایی من را روبود آن کس در اینجا نبود

آری نبود اما که بود هرچه که بود من را ربود

افکار سرد و بی هدف او بود نشان با صنم

کز جلوه گاه حادثه باری کرم چون بی قلم

این را سرودم این چنین در قبله گاه یاد او

زیبا و پر معنا بگفت : تنهایی زیبای او

گر این امیر بی کلک خوانده دروس فقه جَو

اما نمی گوید همی بر جد بخوان سرداد جَو

 

*******************************************************

نا توان گذشته ام ز کوچه ها
نیمه جان رسیده ام به نیمه راه
چون کلاغ خسته ای دراین غروب
می برم به اشان خود پناه
در گریز از ان زمان بی گذشت
در فغان از این ملال بی زوال
رانده از بهشت عشق وارزو
ماند ام همه غم وهمه خیال
سر نهاده چون اسیر خسته جان
در کمند روزگار بد سرشت
رو نهفته چون ستارگان کور
در غبار کهکشان سرنوشت
می روم زدیده ها نهان شوم
می روم که گریه در نهان کنم
یا مرا جدایی تو می کشد
یا تو را دوباره مهربان کنم
این زمان نشسته بی تو با خدا
انکه با تو بود وبا خدا نبود
می کند هوای گریه های تلخ
انکه خنده از لبش جدا نبود
بی تو من کجا روم کجا روم
هستی من از تو مانده یادگار
من به پای خود به دامت امدم
من مگر ز دست خود کنم فرار
تا لبم دگر نفس نمی رسد
ناله ام به گوش کس نمی رسد

+ نوشته شده توسط امید در 2007/5/19 و ساعت 14:21 |
 اکنون که شب از نیمه گذشته
و سکوت هم جا را فراگرفته
تاریکی و ظلمت سایه خود را بر سر شهر افکنده
و همه در خواب ناز کتم عدم فرو رفته اند
من با مهتاب سخن می گویم
از تو از محبت و مهربانیت
از عشق، دوست داشتن و صداقت تو
از دستان پر مهر و آغوش پر محبت تو
از ثانیه ها، دقایق و ساعت های سخت و ملال آور جدایی و تنهایی
از اینکه هر روز صبح به امید شنیدن صدای گرم و مهربانت از خواب بیدار می شوم
از روزهایی که با خیال و رویای با تو بودن سر می کنم
از چشمان خسته و مضطرب خود و از شب زنده داری های خود
از امید وصال و از حضور تو برایش می گویم
حضور تو که دلیلی شده تا روزهای سخت تنهایی را سپری کنم
حضور تو که باعث شده دنیای پوچ و بی ارزش را تحمل کنم
آری از حضور گرم تو برایش می گویم که روح سرد آدمهای اطرافم را آب کرده
از حضور تو برایش می گویم که روزنه امید را در دلم روشن کرده
از حضور تو می گویم که مرا از بایدها و شایدها و خوشی های زودگذر جدا کرده
و به عالمی دیگر کشانده و روحم را به پرواز در آورده
و از شور و شعفی که به خاطر حضور تو در وجودم، ایجاد شده برایش می گویم
اما چند شبی است که تنها هستم و در سکوت تنهایی غرق شدم
چند شبی است که مهتاب درپشت ابرها پنهان شده
و مهتاب را برای شنیدن حرفهایم پیش کش نمی کند
گویی پنداشته دیگر تنها ماه موجود در دنیا نیست
حال دیوار را شریک خود قرار دادم و با او سخن می گویم
تا اگر از دوست داشتن خودم نسبت به تو برایش گفتم از حسودی نرود
و اگر از غم و درد دوری و هجران و فراق برایش گفتم
از شدت دردهام کمر خم نکند و تنهایم نذارد
دوستت دارم عزیز.  
+ نوشته شده توسط امید در 2007/5/19 و ساعت 14:19 |

چگونه دل اسيرت شد

 قسم به شب نمي دانم
 تو مثل شمعداني ها پر از رازي و زيبايي
 و من در پيش چشمان تو مشتي خاك گلدانم
 تو دريايي تريني آبي و آرام و بي پايان
 و من موج گرفتاري اسير دست طوفانم
 تو مثل آسماني مهربان و آبي و شفاف
 و من در آرزوي قطره هاي پاك بارانم
 نمي دانم چه بايد كرد با اين روح آشفته
 به فريادم برس اي عشق من امشب پريشانم
تو دنياي مني بي انتها و ساكت و سرشار
و من تنها در اين دنياي دور از غصه مهمانم
+ نوشته شده توسط امید در 2007/5/19 و ساعت 14:18 |

یه روز تو  دفتر دلم تصویر عشق رو کشیدم

تو خلوت سرد تنم یه رد پایی کشیدم

درست مثه یه همسفر تو قصه ها میدیدمش

آخه توی دفتر عشق یه رنگ خوب کشیدمش

 

 

*****************************************************

 

امروز که من  سر مست و شادم  

به دنبال دلم محـــــــــــــــتاج یارم

 

به این افسون گری گمراهم اکنون

که گمراهــــــــــی بود راهی اکنون

 

به گمراهـــــــــــی اگر رودی بیابی

بدان از جـــــــــــوهرش رب رابیابی

 

بگفتش عاشقم کردی تو یک عمر

شدم عاشق منم یک روز یک عمر